همیشه سلام...
تقدیم به تو دوست گلم@};-@};-@};-
یه سلامِ داغ و شرجی
یه سلام داغ و شرجی ، حال عشقِ من که خوبه؟
من همون دخترى هستم که چشاش رنگِ غروبه
چطورى بگم همون که بیقرار ِ حرفِ شینه
که از اوّلین کتابت با ترانههات عجینه
اونقدر دوست دارم که همه مىشناسنت اینجا
خیلىها به طعنه مىگن: چه خبر از آقا شایا؟
چند دفه نامه نوشتم پُرِ شعرِ عاشقونه
زیرشم شماره دادم که به خاطرت بمونه
خبرى نشد دوباره خودمُ جریمه کردم
ایندفه دو سه تا عکسم بهِشون ضمیمه کردم
تا یه مدتى دلِ من ، تو تبِ جوابِ اون بود
گوش به زنگِ سرفههاى کهنهى نامهرسون بود
چش من زل مىزد از دور توى چشماى ضعیفش
اما تا مىرسید اینجا ، مىدیدم خالیه کیفش
یه روزى صداش زدم که این چه جور اداره پسته؟
با یه کم دلخورى بم گفت: اصلاً آدرست درسته؟
آخرش واست نوشتم این مسلماً گناه نیست
عاشقت شدم عزیزم انتخابم اشتباه نیست
جون هر کى مىپرستى ، تو به من علاقه دارى؟
تا یه روز جوابش اومد ، کلى رسمى و ادارى
گفته بودى این یه حِسّه ، من شبیه شو ندارم
ولى از اظهارِ لطفت به خودم سپاسگذارم
نمىدونى تا سَرِ صبح ، چه خیالا به سرم زد
یا دیوونه مىشدم یا از خودم بدم میُومد
همش آهسته مىگفتم اون کیه شایا مىخوادش؟
اون چه شکلیه قیافهش به عزیزِ من میادش؟
توى ذهنِ من یه دختر توى قلبِ من تو بودى
وقتى به هَم مىرسیدید من مىمُردم از حسودى
پشتِ دیوارِ اتاقم ، دیگه گنجیشکا نخوندن
گُلایى که کاشته بودم دو سه روزى تشنه موندن
دیدم اینجورى نمىشه ممکنه تموم شه کارم
نباید مثه غریبا اینجا دس رو دس بذارم
با هزار تا بدبیارى مامانم رُ راضى کردم
که مىرم به شهرشونُ دو سه روزه برمىگردم
فکر کنم دوشنبه بودش ، همهى خیابونا تَر
آخراى فصلِ پاییز ، وسطاى ماهِ آذر
بارونم یه ریز مىبارید ، دونههاش به این درشتى!
تک و تنها، توى ایستگاه ، با یه دونه کولهپشتى
هى کنارِ هم مىچیدم ، بیتاى قافیهدارُ
باید آخه سر مىکردم ، شبِ دلگیرِ قطارُ
گرگ و میش صبح، رو چشمام ، با یه بهتى دس کشیدم
ماجرا که باورم شد ، تازه من نفس کشیدم
شهرتون پاک و مقدس ، خونههاش یه کم قدیمى
یه سکوتِ سادهاى داشت ، با یه غربتِ صمیمى
هرکى رد مىشد، فقط با یه اشاره تو رُ مىشناخت
اما تا وضعمُ مىدید شونههاشُ بالا مىنداخت
آخرش یه پیرمردى پشتِ ساختمونِ میلاد
ده دقیقه سین جیمم کرد تا نشونیتُ بِهِم داد
با یه لحنِ خاصى گفتم: ازتون ممنونم آقا
مثه یه خواب عجیبه هنوزم اون اتّفاقا
خلاصه بعدِ یه ساعت ، پرسوجو فهمیدم اونجام
انگارى رسیده بودم ، به تمومِ آرزوهام
تو همون یه لحظه شاید ، قدِّ صد مرتبه مُردم
تا بالاخره، به سختى ، زنگ خونهتُ فِشُردم
ولى باورم نمىشد کسى در رُ وانمىکرد
چشِ من سیاهى مىرفت دیگه از شدّت سردرد
لحظهها رفتن و رفتن صبح به عصر رسیده بودش
خورشیدم منو مىپایید با اون چشماى حسودش
طاقتِ چشام تموم شد بغضمُ شکستم اینبار
تو همون حالى که داشتم تکیه مىزدم به دیوار
یه دفه دیدم یه خانوم جوونیش مثلِ مامان بود
ساکنِ واحدِ سوم تو همون آپارتمان بود
اومدُ کلیدُ انداخت ، که منو کنارِ در دید
مهربون و ساده بم گفت : دخترم چه کارى دارید؟
دست کشیدم رو موهام که روسریم بشه مرتب
گفتم آقاى تجلّى که میان تا آخرِ شب
خیلى وقته هستم اما ، کسى در رُ وانکرده
گفتم اینجا منتظرشم ، آخرش که برمىگرده
یه کمى اومد عقب گفت: تو کى هستى ؟ آشناشى ؟
یا مثه اوناى دیگه عاشقِ ترانههاشى ؟
کسى نیست، بیا بریم تو ، بَده که اینجا دمه در
راستش آقاى تجلّى ، سفرن، خارجِ کشور
با یه جمله دل من ریخت ، عشقِ من دستمُ رد کرد
همهى آرزوهامُ ، با همین جمله لگد کرد
دیدم از حال عجیبم ، تا ته قصهمُ خونده
گفتم آره عشقِ شایا ، منو تا اینجا کشونده
اون کسى که هر ترانهش ، قد یه دنیا قشنگه
چرا حرفامُ نفهمید؟ دلِ اون یه تیکه سنگه
با ملایمت بِهِم گفت این چیزا از تو بعیده
تو که ادعا مىکردى عشقت این همه شدیده
شایا این جواب نه رُ که فقط به تو نگفته
هر کى اومده سراغش همینُ ازش شِنُفته
خیلى از خاطرخواهاشُ ، نامهشونُ پس فرستاد
خیالت راحت عزیزم ، شایا هیشکىُ نمىخواد
تا شبى که اینجا بودش ، که از هیشکى دَم نمىزد
شایا حتى تو خیابون ، با کسى قدم نمىزد
مطمئنم که ندیدى ، چقده خاکى و سادهاس
نَه مىخواد کلاس بذاره ، نه اصلاً اهل افادهاس
البته درسته دنیا ، تو چشاى اون کوچیکه
ولى ناگفته نمونه ، خیلىم خوشگل و شیکه
همه مىدونن که شایا ، توى شاعرا نمونهس
شعراى که مىگه اغلب ، تصویراى عاشقونهس
اون شبیه یه پرندهست ، ولى بال و پر نداره
خیلىها مىخوانش اما ، حتی (دوسدختر) نداره
واسه زندگى کنارش ، عشق هیشکى جا نکرده
شایا نیمهى خودش رُ ، هنوزم پیدا نکرده
یه کسى که رنگِ احساس ، تو سیاهىِ چشاشه
کسى که دلش شبیه ، همهى ترانههاشه
خیلیا اومدن اینجا ، که حسابشون نکرده
خیلیا واسش مىمردن ، انتخابشون نکرده
بذار این عشقى که دارى ، تو تبِ دورى بمونه
این علاقهى شدیدت ، بذار اینجورى بمونه
برو دخترِ قشنگم ، برو فکرِ زندگیت باش
برو و واسش دعا کن ، برسه به آرزوهاش
منم اون راه گرفتم ، تا درِ خونه رسیدم
جادهها رُ گریه کردم ، که چرا تو رُ ندیدم
حالا یک ماهى گذشته ، هنوزم واست دیوونم
شاید اوّلین کَسَم که ، این کتابتُ مىخونم
هنوزم به جون اسمت ، واسهى من همه چیزى
هنوزم تو چشماى من ، یه هنرمندِ عزیزى
کاش منو ببخشى واسه ، خواستههاى غیرِ عادیم
واسه این توقعاتُ ، ادعاهاى زیادیم
نمىدونى دیدنِ تو ، واسه من چه حسرتى شد
خوندن همین کتابت ، واسه من چه عادتى شد
اما راضیم عزیزم ، دست حق همیشه همرات
مىکشم کنار از امروز ، تا ابد به نفع چشمات
عاشق هر کسى مىشى ، عاشقت هر کسى مىشه
روز و روزگارت آبى ، دلت آفتابى همیشه
تو دلم ستاره بودى ، حالا خورشیدى به جرأت
از خیالِ من نمىرى ، حتى تا روزِ قیامت
بمیرم اگه دلِ من ، توش یه ذره کینه باشه
الهى که انتخابت ، بهترین گزینه باشه
بیست دى ماهِ یه سالى ، پُرِ اَز حسرتِ دیدار
زنده باشى و موفق ، شایا جان خدانگهدار!
دوست عزیزم حدس بزن
اسم این ترانه و کتابی که این ترانه در اون قرار داره چی می تونه باشه؟؟!!
راستی خیلی خوشحالم که تونستم بازم برات بنویسم
و خیلی خوشحالتر می شم تو کلوبی که برای من و نوشته هام ایجاد شده عضو بشی و توی بحث هایی که دوستانم با هم دارند شرکت کنی
تو جمع ما باشی شادمون می کنی
http://www.cloob.com/clubname/shaya_tajalli
به خدای بزرگم می سپارمت
خدانگهدار
ارادتمند شما : شایا تجلی
شایا تجلی ::
چهارشنبه 18/7/86 ساعت 1:21 عصر
نوشته های دیگران ()