سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
دختری با چشمایی به رنگ غروب - رهاتر از پرنده
|| مدیریت || شناسنامه || پست الکترونیــک ||  RSS  ||

دختری با چشمایی به رنگ غروب


shaya tajalli



همیشه سلام...
تقدیم به تو دوست گلم@};-@};-@};-


 


یه سلامِ داغ و شرجی

یه سلام داغ و شرجی  ، حال عشقِ من که خوبه؟


من همون دخترى هستم که چشاش رنگِ غروبه


 


چطورى بگم همون که بیقرار ِ حرفِ شینه


که از اوّلین کتابت با ترانه‏هات عجینه


 


اونقدر دوست دارم که همه مى‏شناسنت اینجا


خیلى‏ها به طعنه مى‏گن: چه خبر از آقا شایا؟


 


چند دفه نامه نوشتم پُرِ شعرِ عاشقونه


زیرشم شماره دادم که به خاطرت بمونه


 


خبرى نشد دوباره خودمُ جریمه کردم


ایندفه دو سه تا عکسم بهِشون ضمیمه کردم


 


تا یه مدتى دلِ من ،  تو تبِ جوابِ اون بود


گوش به زنگِ سرفه‏هاى کهنه‏ى نامه‏رسون بود


 


چش من زل مى‏زد از دور  توى چشماى ضعیفش


اما تا مى‏رسید اینجا ، مى‏دیدم خالیه کیفش


 


یه روزى صداش زدم که  این چه جور اداره پسته؟


با یه کم دلخورى بم گفت:  اصلاً آدرست درسته؟


 


آخرش واست نوشتم  این مسلماً گناه نیست


عاشقت شدم عزیزم  انتخابم اشتباه نیست


 


جون هر کى مى‏پرستى ، تو  به من علاقه دارى؟


تا یه روز جوابش اومد ، کلى رسمى و ادارى


 


گفته بودى این یه حِسّه ،  من شبیه شو ندارم


ولى از اظهارِ لطفت  به خودم سپاسگذارم


 


نمى‏دونى تا سَرِ صبح ، چه خیالا به سرم زد


یا دیوونه مى‏شدم یا  از خودم بدم میُومد


 


همش آهسته مى‏گفتم  اون کیه شایا مى‏خوادش؟


اون چه شکلیه قیافه‏ش  به عزیزِ من میادش؟


 


توى ذهنِ من یه دختر  توى قلبِ من تو بودى


وقتى به هَم مى‏رسیدید  من مى‏مُردم از حسودى


 


پشتِ دیوارِ اتاقم ، دیگه گنجیشکا نخوندن


گُلایى که کاشته بودم دو سه روزى تشنه موندن


 


دیدم اینجورى نمى‏شه ممکنه تموم شه کارم


نباید مثه غریبا  اینجا دس رو دس بذارم


 


با هزار تا بدبیارى  مامانم رُ راضى کردم


که مى‏رم به شهرشونُ  دو سه روزه برمى‏گردم


 


فکر کنم دوشنبه بودش ، همه‏ى خیابونا تَر


آخراى فصلِ پاییز ، وسطاى ماهِ آذر


 


بارونم یه ریز مى‏بارید ، دونه‏هاش به این درشتى!


تک و تنها، توى ایستگاه ،  با یه دونه کوله‏پشتى


 


هى کنارِ هم مى‏چیدم ، بیتاى قافیه‏دارُ


باید آخه سر مى‏کردم ، شبِ دلگیرِ قطارُ


 


گرگ و میش صبح، رو چشمام ، با یه بهتى دس کشیدم


ماجرا که باورم شد ،  تازه من نفس کشیدم


 


شهرتون پاک و مقدس ، خونه‏هاش یه کم قدیمى


یه سکوتِ ساده‏اى داشت ، با یه غربتِ صمیمى


 


هرکى رد مى‏شد، فقط با یه اشاره تو رُ مى‏شناخت


اما تا وضعمُ مى‏دید  شونه‏هاشُ بالا مى‏نداخت


 


آخرش یه پیرمردى  پشتِ ساختمونِ میلاد


ده دقیقه سین جیمم کرد  تا نشونیتُ بِهِم داد


 


با یه لحنِ خاصى گفتم:  ازتون ممنونم آقا
مثه یه خواب عجیبه
 هنوزم اون اتّفاقا


 


خلاصه بعدِ یه ساعت ، پرس‏وجو فهمیدم اونجام


انگارى رسیده بودم  ،  به تمومِ آرزوهام


 


تو همون یه لحظه شاید ،  قدِّ صد مرتبه مُردم


تا بالاخره، به سختى ،  زنگ خونه‏تُ فِشُردم


 


ولى باورم نمى‏شد  کسى در رُ  وانمى‏کرد


چشِ من سیاهى مى‏رفت  دیگه از شدّت سردرد


 


لحظه‏ها رفتن و رفتن  صبح به عصر رسیده بودش


خورشیدم منو مى‏پایید  با اون چشماى حسودش


 


طاقتِ چشام تموم شد  بغضمُ شکستم اینبار


تو همون حالى که داشتم  تکیه مى‏زدم به دیوار


 


یه دفه دیدم یه خانوم  جوونیش مثلِ مامان بود


ساکنِ واحدِ سوم  تو همون آپارتمان بود


 


اومدُ  کلیدُ  انداخت  ،  که منو کنارِ در دید


مهربون و ساده بم گفت :  دخترم چه کارى دارید؟


 


دست کشیدم رو موهام که  روسریم بشه مرتب


گفتم آقاى تجلّى  که میان تا آخرِ شب


 


خیلى وقته هستم اما ، کسى در رُ وانکرده


گفتم اینجا منتظرشم ، آخرش که برمى‏گرده


 


یه کمى اومد عقب گفت:  تو کى هستى ؟  آشناشى ؟


یا مثه اوناى دیگه  عاشقِ ترانه‏هاشى ؟


 


کسى نیست، بیا بریم تو  ، بَده که اینجا دمه در


راستش آقاى تجلّى ،  سفرن، خارجِ کشور


 


با یه جمله دل من ریخت ، عشقِ من دستمُ رد کرد


همه‏ى آرزوهامُ ، با همین جمله لگد کرد


 


دیدم از حال عجیبم ، تا ته قصه‏مُ خونده


گفتم آره عشقِ شایا ، منو تا اینجا کشونده


 


اون کسى که هر ترانه‏ش ،  قد یه دنیا قشنگه


چرا حرفامُ نفهمید؟  دلِ اون یه تیکه سنگه


 


با ملایمت بِهِم گفت   این چیزا از تو بعیده


تو که ادعا مى‏کردى  عشقت این همه شدیده


 


شایا این جواب نه رُ  که فقط به تو نگفته


هر کى اومده سراغش  همینُ ازش شِنُفته


 


خیلى از خاطرخواهاشُ   ،  نامه‏شونُ پس فرستاد


خیالت راحت عزیزم ،  شایا هیشکىُ نمى‏خواد


 


تا شبى که اینجا بودش ،  که از هیشکى دَم نمى‏زد


شایا حتى تو خیابون ،  با کسى قدم نمى‏زد


 


مطمئنم که ندیدى  ، چقده خاکى و ساده‏اس


نَه مى‏خواد کلاس بذاره ،  نه اصلاً اهل افاده‏اس


 


البته درسته دنیا ، تو چشاى اون کوچیکه


ولى ناگفته نمونه ،  خیلى‏م خوشگل و شیکه


 


همه مى‏دونن که شایا ، توى شاعرا نمونه‏س


شعراى که مى‏گه اغلب ، تصویراى عاشقونه‏س


 


اون شبیه یه پرنده‏ست ، ولى بال و پر نداره
خیلى‏ها مى‏خوانش اما ، حتی (دوس‏دختر)
 نداره


 


واسه زندگى کنارش ،  عشق هیشکى جا نکرده


شایا نیمه‏ى خودش رُ ،  هنوزم پیدا نکرده


 


یه کسى که رنگِ احساس  ،  تو سیاهىِ چشاشه


کسى که دلش شبیه ، همه‏ى ترانه‏هاشه


 


خیلیا اومدن اینجا ،  که حسابشون نکرده


خیلیا واسش مى‏مردن ،  انتخابشون نکرده


 


بذار این عشقى که دارى ، تو تبِ دورى بمونه


این علاقه‏ى شدیدت ،  بذار اینجورى بمونه


 


برو دخترِ قشنگم  ، برو فکرِ زندگیت باش


برو و واسش دعا کن ،  برسه به آرزوهاش


 


منم اون راه گرفتم  ،  تا درِ خونه رسیدم


جاده‏ها رُ گریه کردم  ، که چرا تو رُ ندیدم


 


حالا یک ماهى گذشته ،  هنوزم واست دیوونم


شاید اوّلین کَسَم که  ، این کتابتُ مى‏خونم


 


هنوزم به جون اسمت  ،  واسه‏ى من همه چیزى


هنوزم تو چشماى من ،  یه هنرمندِ عزیزى


 


کاش منو ببخشى واسه  ، خواسته‏هاى غیرِ عادیم


واسه این توقعاتُ ، ادعاهاى زیادیم


 


نمى‏دونى دیدنِ تو  ، واسه من چه حسرتى شد


خوندن همین کتابت ، واسه من چه عادتى شد


 


اما راضیم عزیزم  ،  دست حق همیشه همرات


مى‏کشم کنار از امروز  ،  تا ابد به نفع چشمات


 


عاشق هر کسى مى‏شى ،  عاشقت هر کسى مى‏شه


روز و روزگارت آبى ،  دلت آفتابى همیشه


 


تو دلم ستاره بودى ، حالا خورشیدى به جرأت


از خیالِ من نمى‏رى ،  حتى تا روزِ قیامت


 


بمیرم اگه دلِ من ،  توش یه ذره کینه باشه


الهى که انتخابت ،  بهترین گزینه باشه


 


بیست دى ماهِ یه سالى ،  پُرِ اَز حسرتِ دیدار


زنده باشى و موفق ،  شایا جان خدانگهدار!

دوست عزیزم حدس بزن
اسم این ترانه و کتابی که این ترانه در اون قرار داره چی می تونه  باشه؟؟!!

راستی خیلی خوشحالم که تونستم بازم برات بنویسم
و خیلی خوشحالتر می شم تو کلوبی که برای من و نوشته هام ایجاد شده عضو بشی و توی بحث هایی که دوستانم با هم دارند شرکت کنی
تو جمع ما باشی شادمون می کنی

http://www.cloob.com/clubname/shaya_tajalli

به خدای بزرگم می سپارمت

خدانگهدار

ارادتمند شما :  شایا تجلی

 


شایا تجلی :: چهارشنبه 18/7/86 ساعت 1:21 عصر داغ کن - کلوب دات کام

نوشته های دیگران ()

به نام خدای صلح و ترانه
دختری با چشمایی به رنگ غروب - رهاتر از پرنده
شایا تجلی _ ترانه سُرا
اوْل / فروردین / 1356
ساعت هشت و ده دقیقه ی صبح
اکنون نزدیک به { 300 - سیصد }
ترانه ی به حنجره سپرده دارد
(در داخل و خارج از ایران)
{20- بیست } عنوان کتاب چاپ شده
با نام های زیر محصول فعالیت ِ
سال های شاعرانه ی اوست
ادامه ی مطلب
لوگوی وبلاگ

دختری با چشمایی به رنگ غروب - رهاتر از پرنده

آمارهای بازدید وبلاگ
مجوع بازدیدها: 242561 بازدید

امروز: 84 بازدید

دیروز: 66 بازدید

پیوندهای روزانه
شایا تجلی ترانه سُرا [2650]
سایت رسمی شایا تجلی [1496]
شایا تجلی در فیس بوک [249]
کلوب شایا تجلی [1074]
دوستی با شایا در کلوب فساهو [940]
[آرشیو(5)]


مطالب بایگانی شده


شایا تجلی ترانه سُرا
پاییز 83 [7]
زمستان 83 حادثه ی بم
زمستان 83 [5]
بهار و تابستان 84 [3]
زمستان 84 [2]
دختر ماه فروردین 85
دخترماه اردیبهشت 85 [2]
دختر ماه خرداد 85 [2]
دختر ماه تیر 85 [2]
دختر ماه مرداد 85
دختر ماه شهریور 85 [2]
دختر ماه مهر 85 [2]
دختر ماه آبان 85 [2]
دختر ماه دی
سالروز تولد خواهرم مینوی عزیز [2]
محرم ماه قشنگ عاشقی
آلبوم ماندگار ناصر عبداللهی
دختر ماه بهمن
دختر ماه اسفند
شهرام جزایری
مناسبت ها [7]
تسلیت ها
نوشته های دختری که عاشقم شده [2]
پست تولدم
فاطمه (‏ص) ، روز زن ، مادر ،‏
ترانه 2 [18]
تیر 88
مرداد 88
90 [22]
فروردین 91 [15]

ترانه ی وبلاگ

اشتراک در خبرنامه

 


Search